تبليغاتX
هیوا ( فریادی پر از تمنا)

هیوا ( فریادی پر از تمنا)

همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری به مقام ما افتد

××××سلام××××

سلام.............

دوستان عزیز

۱ خبر خوب .............

من تا چند روز آینده آپ میکنم..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 10:34  توسط صادق  | 

سلام دوستان

من دوباره خواهم آمد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/26ساعت 18:49  توسط صادق  | 

... یعنی همین !

روزی شاگردی از استادش پرسید : عشق چیست ؟

استاد در جواب گفت : به گندمزار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندمزار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی !

شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی ؟ وشاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هرچه جلو می رفتم خوشه های پر پشت ترمی دیدم و به امیدپیدا کردن پرپشت ترین تا انتهای گندمزار رفتم !...

استاد گفت : عشق یعنی همین !

شاگرد پرسید:پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد که :به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور .اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی !

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با در ختی برگشت.استاد پرسید که شاگرد را چه شد؟ و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم که اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.

استاد باز گفت : ازدواج هم یعنی همین !!!

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/14ساعت 21:8  توسط صادق  | 

سلام دوستان ببخشید که یه ماه آپ نکردم

حال خوشی نداشتم و...

 

نمی دانم چطور باید بگویم
که نامی بر لب سردم نشسته

اگر چه با نگاهم آشنا نیست
نگاهش بر دل تنگم نشسته

نمی دانم چه طور باید بگویم
که یادش سینه ها را می فشارد

نیاز روح بی تاب و توانم
غمی بر شانه هایم مینشاند

نمی دانم چه در پیمانه دارم
که من را از جهان بیگانه کرده

ثریا زاده ای آرام و زیبا
که قلب سرکشم دیوانه کرده

کمک کن ای خدای مهربانم
تو میدانی زتن بیگانه هستم

به جادویی تو یاری کن زبانم
بگویم دست پاکش می پرستم

تو میدانی که چشمانم نوازد
دل شرگشته ام را جان ببازد

نگاه پر غرور و مهربانش
طنین گرم آوازم بسازد

چه رازی دارد آن لبها ندانم
لب شیرین آن آرام جانم

فلک را زیر پایش می گذارم
اگر گوید تو هستی همزبانم

کمک کن ای خدای مهربانم
بفهمد عاشق و بی همزبانم

بداند جز وفا در قلب من نیست
بشوق دیدنش در آسمانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/28ساعت 18:45  توسط صادق  | 

عشق چیست؟

دیروز بر در معبد ایستادم واز رهگذران رمز و راز و نیک و بد عشق را پرسیدم .

پیر مردی رنجور وآشفته از برابرم گذشت، آهی کشید و گفت: (( عشق نقطه ی ضعفی طبیعی است که از حضرت آدم به ما ارث رسیده است.))

ولی جوانی سرزنده و زیبا فورآ در پاسخ پیرمرد گفت: (( عشق آن است که حال را به گذشته و آینده ی ما پیوند می دهد.))

سپس زنی با چهره ی غمبار آهی کشید و گفت: (( عشق زهر مهلک ماری سیاه است که از غارهای جهنم بیرون می خزد . زهری که به طراوت شبنم است و روح تشنه لب با لذت آن را می نوشد ولی با اولین مستی نوشنده را بیمار می کند و به آرامی می کشد. ))

سپس دوشیزه ای زیبا با گونه هایی سرخ با لبخندی گفت: (( عشق آن نوشیدنی است که ساقی آن نوعروسان سپیده دم اند و ارواح توانمند را توانایی بیشتر می بخشاید تا به سوی ستارگان پر کشند. ))

پس از او مردی سیاه پوش با ریشی انبوه و گره ای در ابروان گفت: (( عشق خردی الهی است که دیده ی آدمی را به وسعت دیده ی خدایان می کند. ))

بعد از او مردی نابینا،که راه خود را با عصایی در دست می جست گفت: (( عشق، آن مه است که چشم روح را بر راز های زندگی میبندد، تا دل را تنها یارای ان باشد که اشباح لرزان آرزو را در میان تپه ها ببینند، و طنین فریاد ها را از دره های سکوت بشنوند. ))

وکهنسالی نحیف، که پاهایش را مانند کهنه پارچه ای بر زمین می کشید، باصدای لرزان گفت: (( عشق آسایش جسم است در سکوت گور، عشق آرامش روح است در ژرفای ابدیت. ))

سپسس کودکی پنج ساله به خنده گفت: (( عشق پدر و مادر من است، و هیچ کس نمی داند. این عشق است که پدر و مادرم را نگاه می دارد. ))

   

 چنین بود که تمامی رهگزران از عشق مانند تصویری از امیدها و نا کامی هایشان یاد کردند، وپرسشم را مانند گذشته بی پاسخ گذاشتند.

 

به نظر شما ،    عشق چیست ؟

          

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/28ساعت 16:21  توسط صادق  | 

می خواستم دنیا را تغییر دهم

      

برسنگ قبرکشیشی چنین نوشته شده بود :آن هنگام که جوان بودم و فارغ از همه چیز و تخیلم مرز و محدوده ای نمی شناخت در سر آرزوی تغییر دنیا را می پروراندم . بزرگتر که شدم در یافتم جهان تغییر ناپذیر است پس افق اندیشه ام را محدودتر کردم و بر آن شدم تا تنها کشورم را تغییر دهم . اما این هم عملی نبود . پس از سالها زندگی و تجربه آخرین تلاش نومیدانه خود را صرف تغییر خانواده ام کردم اما افسوس آنها نیز که نزدیکترین کسان به من بودند تغییر نکردند . اکنون که در بستر مرگ آرمیده ام به ناگاه حقیقتی را دریافتم . تنها اگر خودم را تغییر داده بودم آن گاه نمونه ای می شدم برای اعضای خانواده ام تا آنان نیز خود را تغییر دهند . با انگیزه و تشویق آنها جه بسا که کشورم نیز اندکی اصلاح   می شد شاید می توانستم دنیا را هم تغییر بدهم !

+ نوشته شده در  جمعه 1385/03/26ساعت 19:34  توسط صادق  | 

یا علی...

به نام خدوند جان و خرد          کزاین برتر اندیشه برنگزرد

سلام

به نام خداوندی که زیباست وزیبایهارا دوست دارد

دوستان عزیز من اومدم

 این وبلاگ را با هدف بزرگی شروع کردم با آرزوی این که من را در این راه یاری رسانید

  من اهداف زیادی برای پربار شدن این وب دارم اما هنوز در اول راه مباشم .بله

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/24ساعت 11:23  توسط صادق  | 

سلام

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/21ساعت 14:46  توسط صادق  |